@__@
من همونم که شعر میگفتم تا بفهمی چقدر بی رحمی
چند قرن رو خوندی که شعر رو خوب میفهمی
سقوط من از چشای تو
چه مرگ شاعرانه ای میشه
من همونم که شعر میگفتم تا بفهمی چقدر بی رحمی
چند قرن رو خوندی که شعر رو خوب میفهمی
سقوط من از چشای تو
چه مرگ شاعرانه ای میشه
خب بازم خواب های چرت میبنم
این حرف نه تنها باید بنویسم نباید هم از مغزم عبور کنه احساس میکنم ، دوباره داره تایم افسردگی ووسواس فکریم برمیگرده.اینجاست که من باید کنترلش کنم دارم روز ها ورزش میکنم ومدیتیشن تا اون سطح از اضطراب چافکارم رو کنترل کنم.
شاید این چیزایی که دارم تجربه میکنم طبیعی باشه ومن باید پذیرا شون باشم واین رو هم قبول که اتفاقات بد گذاراهستند . نسبت بهشون واکنش نشون بدم.
طرف عادی برخورد میکنه چون دوستش داریم احساس میکنیم دنیا برامون تموم شده. فقط نگام به هدفمه.
منم واین مسیر که باید تنهایی طی کنم .
هیچ اطلاعی ازش ندارم🙄 نه فامیل واسم واقعی نه اینکه ازدواج کرده یا نه یا اینکه نامزد داره . نه میتونم حتی از نز دیک ببینمش نه حتی دیگه صداشو بشنوم . منم معمولی تمرین آدمی هستم که دیده . تنها میتونم اونو تو خودم نمایان کنم. شاید مسیر زندگی منو توی پیدا کردن همچین آدمی سوق داد.
اصلا فکر کردن بهش فایده ای ندارد فقط خودمم همین کافیه.
یک اندوه خآص یه دوست داشتن ناب و یه خستگی تدریجی هرکدوم شده زهرتلخی که میخواد منو بکشه.
خیلی بهم ریختم توی این چند روزه قبلش مصمم بودم که این کارو انجام بدم اما از وقتی رفتم برای این آزمون ها ی فرهنگیان او بحث های که بین من و خانواده ام پیش اومد باعث شد یه ترومای جدید به قبلی ها اضافه بشه ومن تبدیل به آدم افسرده قبل کنه ، برنامه ها سنگین ویرایش کامل رسیدن بهش باید زود تر شروع کرد هم خودم شل گرفتم هم اینکه خونه مامان بزرگم بد شلوغه دیگه از یکشنبه مجبورم برم کتابخونه از ساعت 7صبحتا7شببعدشم خونه میخونم. از فرهنگیان خوشم نمیاد اصلا ولی خب با شرایطی که من دارم خیلی عالی هست و همه دارن ترغیبم میکنند به اینکه رفتن ولی خب خودم که میدونم ته دلم راضی نیست نمیخوام کاری کنم که دوست ندارم از طرف دیگه شانس قبولی تو رشته مورد علاقه ام با این وضعیتی که سازمان سنجش گذاشته خیلی سخت شده و میترسم کلا همه چی رو از دست بدم فعلا که دارم تلاش میکنم .
براش پیام دادم اونم بی توجه به چه کاری انجام دادم وچه کاری انجام ندادم ، برنامه رو سنگین تر داده ، فکنم از دستم ناراحت شده چون جواب تماسش رو ندادم . البته اون موقع حالم بد بود. دوباره باید مرور کنم . شاید جمعه رفتم خونه درس خوندم با توجه به سنگین بودن برنامه. البته سرش خیلی شلوغه. دلم برای زنگ هاشو تنگ شده. نکنه فراموش بشم.
هرچقدر مصاحبه عمومی مضخرف بود اما مصاحبه دومی جالب بود . اول مارو به گروه چهار نفر تقسیم کردند بعد یه سناریو دادن وبهمون گفتن باهم بحث کنیم دونفر هم توی اتاق بودن و رفتار های مارو میدیدند گوش میکردم توش خیلی خشک بود اون آقا سریع اومد سناریو رو از مون گرفت و بعد گفت خب نگاه نکنید بخش خودتون باشید و صحبت کنید. ماهم صحبت کردیم مخالفت کردیم هم دیگه رو به جایی تایید کردیم و در آخر آزمون تشکر کرد و گفت خیلی عالی بودید . سناریو ها جوری طراحی شده بود که بفهمه چقدر کشورت رو دوست داری و مهارت صحبت کردن و اعتماد بنفست چقدره بعد مارو فرستادن توی اتاق دیگه وگفتن براساس این موضوعی که خوندید یه روز نامه دیواری درست کنید که درست کردیم . البته دونفرشون بیشتر زور بودن که من زیاد توجهی نکردم وسعی کردم همراه بشیم بعد دونفرشون میتونستم وما دونفر طرح های روز نامه دیواری رو ارائه دادیم وهمش سعی کردم یه گوشه از کاری رو بگیرم وبیکار نباشم ودر آخر گفتن یه روز نامه دیواری خوب شده بعدم یه سری تست روانشناسی بود که توی سایت فرهنگیان انجام دادیم . که اغلبش برام آشنا بود.
دراخرم هم معاینه ام کردند .
خیلی طول کشید. از ظهر تا ساعت 7:30اونجا بودم.
خب رفتم مصاحبه فرهنگیان ، خیلی مصاحبه مزخرفی بود به احتمال زیاد رد میشم . اول که اطلاعات خانواده ام رو پرسید منم جواب دادم گفت دروغ نگو چون بعدا تحقیق میشه. بعد سوال هاشون اینجوری بود که میگفتی با چادرم بعد چند تا سوال همون رو با یه نحوه دیگه میپرسید خب من شوت بودم گفتم با چادرم بعد که گفت با مانتو جایی میری ومسافرت منم گفتم خب در بعضی از شرایط با مانتو بلندم بعد گفت روسری که میپوشی چجوری چقدراز موهات بیرون گفتم سعی میکنم بیرون نباشه اما گاهی وقتا هست که تو میزارم بعد وضو رو گفت عملی انجام بده که انجام دادم اما چون همزمان توضیح میدادم وهول شده بودم گفت دوجاشو اشتباه کردیو اینا بعد درمورد سخن رهبر درمورد دانشگاه فرهنگیان واینچیزا پرسید ودرمورد چیزای دیگه خب منم چون نمیدونستم همون اول گفتم نمیدونم وعلاقه ای به سیاست ندارم. یه کولر مضخرف هم بود اونجا که صداش بلند بود گاهی وقتا متوجه سوالش نمیشدم واز میخواستم دوباره بگه واونم وقتی متوجه نمیشد میگفت بلند حرف بزن 😐قبلشم خودمو برای بلند حرف زدن آماده کرده بودم اما بد شدقرآنم که خوندم متاسفانه چون خیلی حساس بود میگفت تشدید رو محکم نگفتی منم گفتم درست گذاشتم و اینا انگار بعدش اومد دو سه تا آیه خوندم چیزی نگفت دراخرم هم که گفتم قرآن خواندنم مشکلی داشت یا نه گفت توی اعراب مشکل داشتی میخواستم بگم وضو وقرآن خواندنم رو توسط افرادی یاد گرفتم که شما انتخاب کردید ولی خب چیزی نگفتم والا دوره دبیرستان و راهنمایی قرآن تو کلاس میخوندم و امتحان همیشه نمره کامل میگرفتم .
من سوالات رو از تو نت دانلود کرده بودم اما دقیقا هرچی خونده بودم برعکس بود.
برای خانواده ام تعریف کردم که چیا گفتم اون ها هم گفتم را دروغ نگفتی چرا گفتی تو بچگی راهپیمایی رفتم چرا نگفتی توسال های اخیر هم رفتم بهشون میگم آخه پرسیدن از کدوم مسیر رفتی آخه من نمیدونستم . میگن تو چقدر آدم شوتی هستی خب میگفتی این مسیر گفتم من راست گفتم بعد بهم میگن چرا گفتی سخنان رهبر رو دنبال نمیکنی میگم بابا از آدم میپرسم نظر رهبر درمورد فلان موضوع چیه فقط موضوع سیاسی نیست که بگی رهبر میگه باید مقاومت کرد همه چی زیر سر آمریکاست . آنقدر ریز میپرسن که آخر مشخص میشه درست گفتی والا من هرچی گفتم راست بوده . البته فک نکنم توی این جامعه راستگویی ارزش داشته باشه . اگه راست بگی احمقی و خب ما مناسب برای اون شغل ، خودشون میگن راست بگو بعد اگه راست بگی براشون تلخ.
اینم از شانس مایه باید گیر یه آدمی بیوفتیم با یه من عسلم نمیشه خوردش بابا شل بگیرین.
من حرف بدنم هم زورکی فکنم مشکل مغزی چیزی داشته باشم اصلا درست نمیدونم صحبت کنم. صحبت کردن هم برای من سخت اگه بگن یه چیزی رو توضیح بده اصلا میمونم چجوری توضیح بدم .😂
اگه یه سوال کلی بپرسم که یه نیم ساعت سکوت میکنم بعد هی من من کنان حرف میزنم وقتی هم حرف میزنم طرف مقابل متوجه نمیشه.
بنظرم این یه مهارت که کم کم درست میشه.
کلا آبرومند امشب رفت . تازه حتی دیده شده کلمات رو کش میدم.
هی ، تازه باید اشتباهاتی رو درست کنم و نظم رو رعایت کنم تا نتیجه بده.
بهش پیام دادم که فردا هم آزمون دارم هنوز جواب نداده فکنم سرش شلوغ باشه توی این هفته اکثرا تماس میگرفت چیه جد پیگیر بود ولی خودم از عملکردم راضی نبودم تست زیاد نمی دم و درس های گذشته رو هی با تست باید مرور میکردم که نمیشد به خاطر مهمونی واین چیزا، بکنم خودم هم شل گرفتم. باید سعی کنم مطابق روش های اون درس بخونم . چیزی که این هفته به کل فراموش کردم. همش ترس این رو دارم که نسبت بهم دلسرد بشه مکارم رو خوب پیگیری نکنه ومن هم مثل سال گذشته اشتباه کنم.
جالبیش اینجاست که فامیلش رو نمیدونم فقط اسمشو میدونم و دیگر هیچ اونم فقط اسم و فامیل منو میدونی اولش خواست که درمورد شرایط زندگی من بدونه ولی من گفتم دوست ندارم
اخلاقش رو دوست دارم بنظرم واقعا توی کارش مهارت داره اگه شرایط جوری پیش رفت ومن تونستم به هدفم برسم ، میرم کار میکنم و حقوقی که میگیرم رو به عنوان هدیه بهش میدم.
خیلی شلوغ شده ومنم اومدم توی اتاق کسی اینجا نیست . دلم میخواد بخوابم چشمام خسته است. اتفاقا مهمان های تهرانیمونم اومدم فکر نمیکردم دخترشون منو یادش باشه چون وقتی بچه بودیم هی چرا وپرت میگفتیم. دختر خیلی خون گرمی هست با اینکه خیلی وضعیت مالیشون توپ هست تا حالا ندیدم خودشو بگیره.
یکی دیگه از فامیلامون داشت درمورد بیماری شهورش وشرایطی که داشتن صحبت میکرد . تا حالا این چهره فامیلامون رو ندیده بودم. بنظرم یه آدم با ایمان قوی وباذقی هست . خیلی ازش خوشم اومد .
اما من تایم اجتماعی بودنم تمام شده هنوز با این همه جمعیت کنار نیومدم.😢
خیلی ها ازم پرسیدن دانشگاه را چیکار کردی منم گفتم پرستاری های شهر های اطراف را انتخاب کردم ببینم خدا چی میخواد الان فکر میکنند قطعا من پرستاری قبول شدم .😐😬
همین که از من بکشم بیرون کافیه شاید سال دیگه سوالشون این باشه دانشگاه چطوره منم بگم بدنیست🤣🤣
منم دهان اینکه همین امسال قبول بشم ولرم اما اگه نشدم چاره ای نیست که بخونم . البته امسال با این مشاور دارم پیش میرم فوق العاده است وخوب پیش میرم اگه همین جور پیش بره و کیفیت مطالعه ام خوب پیش بره به آرزوم میرسم..
فردا نذر داریم. کلا حوصله فامیل رو ندارم نمیدونم چرا اصلا نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم . فکنم ریشه توی گذشته داره چون هرچی یادم میاد توی این مهمونی با اینکه آدمای خیلی زیادی بودن اما همیشه تنها بودم همبازی های همیشگی چون پسر بودن همیشه میرفتم توی کوچه این ور اون ور ومن باید تو خونه میموندم . توی فامیل فقط یه دختر داشتیم که اونم انگار از من خوشش نمیومد. حسی که فامیل میگیرم اینکه اگه پولدار باشی و... خیلی رفتارشون خوبه وبهت احترام میزارن اما وقتی پولدار نباشی اصلا توجهی نمیکنند.
فردا نذر داریم. کلا حوصله فامیل رو ندارم نمیدونم چرا اصلا نمیتونم باهاشون ارتباط برقرار کنم . فکن
درسته که چیز زیادی ازش نمیدونم اما تا اینجا واقعا فوق العاده بوده ، کسی که عاشق کمک به دیگران دوست داره هرچی که میدونه رو در اختیار دیگران بزاره بدون هیچ چشم داشتی.
البته میترسماز اینکه من فقط یه وجه شخصیت اون رو دیدم و نباید با دیدن یه رفتار خوب از یک آدم بت بسازم. به هر حال رابطه ما فقط در همون سطح باقی میمونه اگه شرایطی ایجاد شده ومن هم به جایگاه خوبی برسم قطعا منم مثل اون به هیچ چشم داشتی کمک میکنم. کاش این جور آدما زیاد بشن.🌹
از این میترسم که این آزمون ملاکی برای کات کردن برنامه ام باهاش باشه، فکنم از من ناامید باشه چون هم توی صحبت با هاش گیج میزنم وهم حواسم نیست از شانس من باید موقع حرف زدن (د) بیاد و حواسم رو پرت کنه😐 منم اسکل تر حرفشو قطع کنم .فکنم میخواد از پشت تلفن خفه ام کنه یا با افسوس بگه زمانم رو دارم برای کی خرج میکنم. من باید از این فرصت نهایت استفاده رو ببرم. نباید بزارم این ارتباط کنسل بشه بیشتر تلاشمو میکنم از خیلی چیزا میزنم که فقط به هدفم برسم.
فردا صبح میرم خونمون اونجا کسی نیست و آزمون میدم. امید وارم درصد قابل قبولی بگیرم . البته چند دقیقه پیش یه نگاهی انداختم به سوالات فیزیک شیمی و ریاضی که ببینم کجا هابیشتر میاد وباید کار کنم البته با دقت نخوندم که تقلب حساب بشه و زمانم دیگه ندارم بیشتر کارکنم. بهتره این شکلی به قضیه نگاه کنم که این آزمون باعث میشه بفهمم چه مشکلاتی توی درس خواندن دارم و نحوه مطالعه ام بهتر بشه.
چند ساعت پیش خواب دیدم برای آخرین بار پیام دادم اما اون عکس پروفایلش رو به این تغییر داد که دیگه کافی این عشق وپیام داده بود دیگه کافی لطفاً پیام نده ، منم میخواستم پیام بدم وبهش بگم من برای برگشت رابطه نیومدم و... من بهترین زمان هامو به عشق تو دادم و آینده ام رو نابود کردم دیگه مهم نیست.
ولی نمیتونستم ودر آخرم انگار منو بلاک کرد. گرچه خواب بود اما انگار واقعا ناراحت هستم یه بار بهش پیام دادم اما سریع پاک کردم حالا نمیدونم دیده یا نه ولی خوب کاری کردم که پاک کردم چون معلوم نبود چه فکری پیش خودش بکنه وچه عکسالعملی نشون بده.از اون به بعد دیگه عشقش رفت ودیگه به زندگی عادی برگشتم اون برای من یه فرد عادی بود.الانم از این ناراحتم که چرا نمی خواب نتونستم جواب بدم😬😂
در آینده قرار ببینمش اما نمیدونم هر دو ما در چه وضعیتی هستیم شاید اون ازدواج بکنه،منم امیدوارم وقتی که میبینمش تو رشته دلخواه و جایگاه اجتماعی خوبی باشم.
هرچقدر من فکر میکنم نسبت بهم تا امید شده بیشتر کارو جدی میگیره منم بیشتر ترغیب به ادامه دادن میشم.
ف هنوز جواب نمیده.
دوست صمیمی حالش بده وطبق معمول هیچی نمیگه ومنم اصرار نمیکنم که بگه، خیلی دوست دارم بفهمم چی حاشو بد کرده و بهش کمک کنم اما میدونم که خودش بهتر از هرکسی حالشو میفهمه وکلا یه آدم درون گرایی.
امشب هم تماس گرفت واز حال واوضاع درس ها پرسید منم هرچی بود رو گفتم بین حرف هاشو گفت صدات آشناست منم گفتم خب مگه پارسال حرف نزدیک گفت به غیر ازون گفتم نه تا حالا با شما صحبت نکردم گفت انگار دانش آموز من بودی گفتم نه اگه بودم که میگفتم بعد پرسید از کجا منو میشناسی منم همون حرف همیشگی رو زدم . من هرچی بود رو گفتم بنظرم به خاطر بی اعتماد بودنش زنگ میزنم هی ولی خب من قصدم درس خواندن امیدوارم امسال بهترین اتفاق بیوفته و اینکه از پشت کنکوری دربیام وتو بهترین رشته درس بخونم. درمورد مشکلات درسیم گفتم اونم راهنماییم کرد امیدوارم خوب پیش بره ومن طبق استاندارد اون وحتی بهتر درس بخونم.
دوست صمیمی حالش بده وطبق معمول هیچی نمیگه ومنم اصرار نمیکنم که بگه، خیلی دوست دارم بفهمم چی حاشو بد کرده و بهش کمک کنم اما میدونم که خودش بهتر از هرکسی حالشو میفهمه وکلا یه آدم درون گرایی.
امشب هم تماس گرفت واز حال واوضاع درس ها پرسید منم هرچی بود رو گفتم بین حرف هاشو گفت صدات آشناست منم گفتم خب مگه پارسال حرف نزدیک گفت به غیر ازون گفتم نه تا حالا با شما صحبت نکردم گفت انگار دانش آموز من بودی گفتم نه اگه بودم که میگفتم بعد پرسید از کجا منو میشناسی منم همون حرف همیشگی رو زدم . من هرچی بود رو گفتم بنظرم به خاطر بی اعتماد بودنش زنگ میزنم هی ولی خب من قصدم درس خواندن امیدوارم امسال بهترین اتفاق بیوفته و اینکه از پشت کنکوری دربیام وتو بهترین رشته درس بخونم. درمورد مشکلات درسیم گفتم اونم راهنماییم کرد امیدوارم خوب پیش بره ومن طبق استاندارد اون وحتی بهتر درس بخونم.
خب امروز هم دوباره زنگ زد واز وضعیت درس ها سوال پرسید مشکلاتی که داشتم رو گفتم اونم روش های که باید مطابقشون موندم رو توضیح داد بین حرف هاش چند تا سوال پرسید وننم همش گیج میزدم سوال های بین بوط میپرسیدم قشنگ شبیه خنگ ها بودم واحساس خنگی وکند ذهنی میکردم در مقابلش. دست خودم نیست من اضطراب اجتماعی دارم وقتی با آدم های جدید روبه رو میشم ومیخوام صحبت کنم استرسی میشم اگه روبه روم باشه هی علامت استرس رو توی حرکاتم نشون میدم یا موقع صحبت کردن طرف بخشی از حرف هاشو متوجه نمیشم البته به مرور زمان که با طرف راحتتر شدم بهتر میشه. درکل توی حرف زدنش متوجه شدم که از این بی دقتی من بهش برمیخوره .
الان ترس دارم از اینکه نتونم خوب عمل کنم وازم نا امید بشه . خیلی مهم چون یه فرصت طلایی دقیقا یک سکوی پرتاب که من از این وضعیت نجات پیدا کنم و آینده شغلیم تحصیلی آدمایی که باهاشون دوست میشم ۱۸۰درجه عوض میشه چیه سمت سویی خوب میره.
خدایا خودت کمکم کن که بهترین ها برام رقم بخوره.
خیلی از اخلاقش خوشم میاد درکنار اینکه میترسم دعوام کنه.
خسته ام.
داره جدی جدی پیگیر کار هام میشه دوباره تماس گرفت درمورد نحوه درس خواندن صحبت کرد. بعد حتی درمورد زیستی که خوندم هم ازم پرسید وقتی باهاش حرف میزنم طبق معمول هول میشم چند باری که صحبت کرد ازم پرسید که از حرف های من چه نتیجه ای گرفتی منم هول کرده بودم یه چیزایی گفتم اونم گفت انگار اصلا حواست به حرف هام نیست نباید این جور باشی ، میخواستم بهش بگم بابا من حرف زدن من زوری بلد نیغ حرف بزنم من کلا خنگم.،
ولی درکل دمش گرم با وجود این ها ازم هزینه ای هم نگرفت و تازه پیگیر کارهام هم هست. ولی یه حس بدی دارم میگم کاش کارم به اینجاها نمیکشید نمیدونم حتما حکمتی داره.
از شخصیتش خوشم میاد مهربونه.
الان خیلی خوش حالم اما در کنارش خیلی است س دارم ، استرس اینکه درست پیش نره وارم راضی نباشه. دیشب در اوج ما امیدی که داشتم کارای انتخاب رشته ام رو میکردم ، چیه دوستم زنگ زدم که طبق معمول غر بزنم از شرایط بهش گفتم با انتخاب های که دارم میکنم بعید بدونم قبول بشم اما بهتر نیست از الان بخونم اگه درست پیش رفت یه بار دیگه کنکور میدم هرچندم که میدونم سال آینده خیلی سخت تر میشه چون باید کل درس هامو ترمیم کنم . گفت نمیدونم اما هر کاری که میدونی درسته انجام بده.
منم دل رو زدم به دریا و بهش پیام دادم میدونستم که کارش خوبه وخیلی دلسوز بعد طبق معمول جواب داد ودراخر شماره ام رو گرفت صحبت کردیم برام خیلی سخت بود از شرایطم بگم پوند لحظه هم دم به گریه و با بغض حرف میدم کلی صحبت کرد من بیشتر اوقات درحال سکوت بودم پدر آخرم گفت برات برنامه مینویسم اگه ازت راضی بودم ادامه میدهیم اگه نه قطع میکنیم منم قبول کردم وازش تشکر .شرایط خوبی پیش اومده امید وارم ازش خوب استفاده کنم وجسم وروحم قدرت تحمل این شرایط را داشته باشه.
خدایا ازت ممنونم.